زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

معجزه دوران سخت ما امیر دوجو

1392/5/2 1:02
نویسنده : صبا بانو
359 بازدید
اشتراک گذاری

من یه دوره خیلی سختو گذروندم

البته من نه ما

 امید اوایل نامزدیمون  دو تا قناری داشت

میگفتن این قناریه حتی کور شده بوده اما امید با پرستاری خوبش کرده یه روز گفتم صدای اینا منو ازیت میکنه نگرانگفت دوست داری برات مینا بخرمقلب

به شوخی خنده گفتم اره فردا قناریاشو برداشت و رفتیم پرنده فروشی دو تا قناریو داد و دو تا جوجه مینا خریدتعجب

***امیر و طلا***

هر دو شون اونقدر کوچولو بودن که نمیتونستن غذا بخورن

منو امید اولش نوبتی غذا بهشون میدادیم من به امیر اون به طلا

طلا خیلی زود مرض شد بردمش دکتر اما به شب نکشید و توی دستام مردناراحت

امید بیشتر از من ناراحت شد البته من ریختم تو دلم

هر دو ما از اون روز همه حواسمون رو گذاشتیم رو امیر نوبتی بهش غذا دادیم

یه موقعیتی بود که من همش تنها بودم و اگر امیر نبود من دغ میکردم از تنهایی تو همین هاگیر واگیر ٥ ماه گذشت امیر کم کم خودش غذا میخوردقلب

یه روز صبح با صدای عجیبی بدار شدیمخمیازه

امیر سعی میکرد حرف بزنه!!!

میگفت

ا

ااااااا

ولی بقیشو نمیگفت

 یه هویی گفت اا ااااااااااااا امیر

امیرررررررررر

هر دومون با لبخند و تعجب  بلند شدیمقلب

 پرنده ناز نازیه ما به حرف اومد

  از خوشحالی دو تایی پاشده بودیم بهش نگاه میکردیم ما میگفتیم امیرررررررررر اونم میگفت امیرررررررررر

خیلی با حال بود خیلی قشنگ بوداز خود راضی

شادی ما خیلی طول نکشید بعد چند روز امیر دوجو مریض شدنگران

قبلم دات کنده میشد اولی من فهمیدم که حالش خوب نیست 

 امیرو وقتی خریدیم یه پاش میلنگید گویا صاحب مغازه همون لحظه که میخواست بده به ما پاشو شیکونده بودمنتظر

کم کم خوب شد اما اون روز شروع کرد به لنگیدن

اول پای راست بعد پای چپ تا فردا جوری شد که میخورد زمین و برای این که خودشو نگه داره بالاشو میزاشت زمینآخ

کم کم اسهال شد دیگه غذا نخورد تو ٢٤ ساعت نصف شد

مردمک چشماش بزرگ شده بودهیپنوتیزم

دیگه پیش اون دکتر احمق نبردمش

برمش  سجاد کلینیک دامهای کوچک خانم دکتر ضیایی

اون تا دیدش گفت نمیخوام دلتو خالی کنم اما این پرنده موندنی نیست

بند دلم  پاره شد ولی باور نکردمدل شکسته

گفتم  مگر چشه؟نگران

گفت یه بیماری داره به نام نیو کاسل که بیماره پرندگانه و کشندس ٩٠ درصد از پرنده ها رو میکشه و اگر نکشه فلج میشن و نمیتونن غذا بخورن

گفت که گردنش بر میگرده به سمت پشت و کم کم میمیره

البته از گشنگی و احتمال داره که کور هم بشه

دیگه منو امید تو راه نمیتونستیم با هم حرف بزنیم از ناراحتی

اون موقع موتور داشتیم

 هوا سرد بود و من یادمه که بارون میاومد

  من امیرو تو یه کیف کوچولو گذاشته بودم تو یه جعبه 

 سرمو گذاشته بودم رو شونه امید و اروم اروم گریه میکردمگریه

امید گفت خانومی گریه نکن خدا نکنه چیزیش بشه اما اگر چیزی شد برات یدونه دیگه  میخرمناراحت

اما من نمیتونستم گریه نکنم

رفتیم دارو خونه داروهاشو خریدم و اومدیم خونه سریع داروشو درست کردم  و بهش دادم

از بالای سرش تکون نمیخوردم و غذا دهنش میکردم

اما به شب نکشیده گردنش چرخیددددددددددددددوقت تمام

من جیغ میزدم امیدددددددد چی کار کنم؟؟؟کلافه

 امید چی کار کنمممممممممکلافه

بال بال میزد و دور خودش میچرخید  کاریش نمیشد کردگریه

امید گریه کنون از اتاق رفت بیرون

من گرفتمش تویه یه دستمال و گردنشو صاف کردم

 یه هو به مخم رسید یه تز بدم بهش کلوناز پام دادم چون خودم صرع دارم میدونستم که شل کننده عضلاته ولی تو اون تایم هیچی فایده نداشت امیر شروع کرد به تقلا کردن و جیغ زدن

من خونه پدر شوهرم بودم مامانجون بابا جون امید  وخواهر شوهر کوچولوم

همه گریه میکردن و ناراحت بودن

من خودم شوکه بودم نمیدونستم چی کار کنمچشم

یه دفه دیدم امیر داره تکونهای عجیبی میخوره تو دستم دیگه داشتم از ناراحتی از حال میرفتم

 امید فکر کرد امیر داره میمیره برای اینکه من دغ نکنم از من گرفت بردش بیرون

که یه  هویی دیدم صدای جیغ  خواهرش میاد  رفتم ببینم چی شده!!!

 دیدم بابا جون امیرو سرو ته کرده داره مثل پارچه میتکونش

یه چیزایی از دهنش در اومد و نفس کشید باز گرفتمش تو دستم بعد چند ساعت اروم شد و خوابید فرداش تونست سرشو یکم راست کنهتشویق و من یه هفته شبو روز بیدار بودو نخوابیدم خمیازه هر یه ساعت بهش غذا و اب و دارو میدادم بعد ١٤ روز تونست خودش غذا بخوره از خود راضیو بعد یه ماه تونست دوباره راه بره بعد ٢ ماه امیر حالش خوب شدددددددددددددبغل

خدایا!!!

  برای امیر نظر کرده بودم برم حرمقلب

نه دکتره نه هیچ کس باور نمیکرد امیر دوجوی من زنده بمونه 

 الان تمام روز منو امیر پر میکنه صبح با صداش بیدار میشم

 با شیطونیاش حسابی منو میخندونهخنده

 اینم یه صحنه از شیطونیه  اقا امیر در حال کش رفتن قند از قندون

 ظهر هم که ابتنی میکنه

البته عکس ابتنیشو به علت خیس کردن گوشی نتونستم بگیرم ولی اخرش میگیرم ازش

امید میگه امیر یه معجزه تو زندگی ما بودبازنده

میگه با وجود این که تو ٦ ماه تنها بودی من دلم نیم اومد تو رو بزارم و برم 

 امیر برام یه کمک بزرگ بود که تو  تنها نباشی و سرگرم باشی

خدایا شکرت که جوجوی ناز منو برام نگه داشتی

هوراجوجوم امروز یه ساله شدهورا

هوراامیر دوجو تفلدت مبارکهورا

 منو امید عاشق این پردنه کوچیک هستیم

 عمرشو طولانی کن و برام نگش دار خدایا

میگن مرغ مینا دیده شد تا ١٥ سال عمر کرده 

کاش امیر من ٥٠ سال عمر کنه

مژه همسر عزیزم مژه

بغلامیدمبغل

ممنونم که این هدیه نازهورا این پرنده قشنگ قلباین معجزه رو تو زندگیم اوردی

ماچدوستت دارم عزیزم ماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

اب نبات
2 مرداد 92 2:37
سلام عزیزم عجب داستانی دارینا با این امیر دو جو ..منم خیلی پرنده ها رو دوست دارم ان شالله امیر دو جو 59 سال عمر کنه و همیشه با کاراش کلی بخندونتت..
مامان الینا
7 مرداد 92 8:37
سلام عزیزم اگر بگم واقعا درک می کنم چی میگی دروغ نگفتم من یه طوطی داشتم به اسم فندق دقیقا مثل مینای شما یه روز صبح از تهران اومده بودم پهلوی هم خوابیدیم وقتی بیدار شدم دیدم حیونکی خفه شده فقط خدا می دونه چی بر من گذشت بگذریم انشاالله سریعتر به ارزوت برسی و نی نی دار شی ولی بدون اونوقت دیگه اصلا وقتی برای جوجو نداری ها!!! در ضمن لباستم سایز صفر یا یک باید بخری 3 خیلی بزرگه!!!
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد